تبلیغات
دریچه ای به بی نهایت - قصه تلخ دختری که فروخته شد!
دریچه ای به بی نهایت

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


  • دریافت كد ساعت

    كد تقویم

    New Page 2

    This free script provided by webloger site

    Google

    در این وبلاگ
    در كل اینترنت
    کد جستجوگر گوگل
    دریافت كد

قصه تلخ دختری که فروخته شد!

قصه تلخ دختری که فروخته شد!

هرچه با خودم کلنجار می روم دلیلی پیدا نمی کنم تا بدانم چرا والدینم خودشان را این قدر بدبخت کرده اند تا جایی که سرنوشت تنها فرزندشان هم برای آن ها مهم نیست.

قصه تلخ دختری که فروخته شد!

هرچه با خودم کلنجار می روم دلیلی پیدا نمی کنم تا بدانم چرا والدینم خودشان را این قدر بدبخت کرده اند تا جایی که سرنوشت تنها فرزندشان هم برای آن ها مهم نیست.

روزنامه خراسان نوشت: فکر کردم مرا برای پسرش خواستگاری کرده است، اما وقتی پدرم توی چشمانم نگاه کرد و گفت: اگر زن نعیم بشوی مشکل زندگی ما حل خواهد شد انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد.

باور نمی کردم خانواده ام رضایت بدهند من با یک تبعه خارجی ۴۰ ساله ازدواج کنم، اما آن ها با دریافت مبلغ ۴ میلیون تومان در واقع مرا به او فروختند و الان ۳ هفته از ازدواج ما می گذرد.
مرضیه در دایره اجتماعی کلانتری شهید نواب صفوی مشهد افزود: نعیم از چند ماه قبل هر روز به خانه ما می آمد و خیلی خودمانی با پدر و مادرم می نشستند و موادمخدر مصرف می کردند. متاسفانه این مرد هوسران که با خانواده های معتاد دیگری نیز ارتباط دارد، می خواهد مرا به بهانه دید و بازدید اقوام و خانواده اش به طور قاچاقی از کشور خارج کند و با توجه به تلفن های مشکوک او تصور می کنم قصد دارد مرا در آن سوی مرز به فردی بفروشد!
عروس ۱۴ ساله قطرات اشک را از روی گونه های معصومش پاک کرد و گفت: شوهرم برای رسیدن به نیات پلید خود با پرداخت پول، پدر و مادرم را فریب داد. از این قبیل گرگ های انسان نما که به ظاهر لبخند می زنند در این دوره و زمانه کم نیستند، اما هرچه با خودم کلنجار می روم دلیلی پیدا نمی کنم تا بدانم چرا والدینم خودشان را این قدر بدبخت کرده اند تا جایی که سرنوشت تنها فرزندشان هم برای آن ها مهم نیست.
مرضیه با بغض افزود: ما تا چند سال قبل زندگی بسیار خوبی داشتیم. پدرم کارمند شرکتی بزرگ بود و بعدازظهرها هم به خاطر این که سرگرم بشود در بنگاه املاک یکی از آشنایان که نزدیک خانه مان است مشغول کار شد. دوستی او با فردی که به آن بنگاه رفت و آمد داشت و آدم نااهلی است باعث شد در مدت کوتاهی به دام کریستال بیفتد. این فرد شیطان صفت پس از آن که مطمئن شد پدرم را بیچاره کرده است، تصمیم گرفت مادرم را نیز گمراه کند و متاسفانه به این هدف شوم خود نیز رسید و الان پدر و مادرم هر ۲ معتاد به کریستال هستند. پدرم از کار اخراج شده است و این وضع زندگی مان است و جالب است بدانید که همه این بدبختی ها در کمتر از ۴ سال اتفاق افتاده است.

افسوس که پدر و مادرم همه چیز را کنار گذاشته اند و دیگر هیچ چیزی برای شان مهم نیست. من می خواهم از شوهرم طلاق بگیرم و به نزد پدربزرگم که در شهرستان زندگی می کند بروم و ادامه تحصیل بدهم. اما از تمام افرادی که داستان تلخ زندگی ام را می خوانند خواهش می کنم قدر زندگی خود را بدانند و در مواجهه با مشکلات به عواقب کارهایی که می کنند بیندیشند.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : سید علی طباطبایی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان